هفتاد و هشتميش بعد از يه تلنگر بزرگ دست گذاشتم رو زانوهام كه بلند بشم واسه چندمين بار برم سمت آرزوهام...آره همه چي آماده شد!!!بعدش كاغذ و خودكار آوردم كه همه چي رو بنويسم بزارم جلو چشمم كه حسابي حواسم باشه بهشون كه يه لحظه هم غافل نشم!!ميدوني بعدش چي شد؟آره!سرمو گذاشتم رو بالشت و پتو رو تا تَه بالا كشيدم ولي خب وسطش به خودم گفتم الان خستم يكم كه بخوابم پا ميشم واسه رسيدن به آرزوهام يه برنامه ي حسابي ميريزم!!!+يه عمره خوابم ...فقط گهگاهي خيلي جوگير از خواب ميپرم و جاي بالشتمو عوض ميكنم!!!!!!!!!
برچسب:
نویسنده: لیلا محبی
تاريخ: يکشنبه
25 مرداد
1405 ساعت: 9:56